هرچه بزرگتر می شدم ، یکی بود ، یکی نبود های بیشتری رو پیدا می کردم . به هرچیزی که می رسیدم . واسه مدتی خوشحال می شدم که این دیگه خودشه.اما زیاد طولی نمی کشید که می فهمیدم یکی بود ، یکی نبود .
درست مثله این می مونه که تو مرداب دست و پا بزنی اما چیزی دستت رو نگیره و بیشتر تو مرداب فرو بری .
وقتی فهمیدم "یکی بود"های زندگیم "یکی نبود" ند ، تازه شروع کردم به دنبال گشتن یکی هایی که یکی باشند . اما جز اینکه تعدادشون بیشتر می شد ، نتیجه ای نداشت.
وقتی "یکی نبود" های زندگیت زیاد بشه خسته میشی . اونقد خسته میشی که واسه پیدا کردن جواب سوالات دیگه دنبال نمی گردی. می شینی و تو مرداب رفتنت رو تماشا میکنی.
اینجاس که دیگه دلت میشکنه و اشکت در میاد . دلی که همراه با اشک بشکنه ، صداش تا آسمون هفتم میره.
از اون بالا تو آسمون یکی شانسی میاد بغلت میکنه و آرومت می کنه . همونطور که داره موهاتو نوازش می کنه ، در گوشت آروم میگه
غیر از خدای مهربون هیچکس نبود .
گ.و 1: قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید.
.
.
.
.
مچکرم.
برچسب: یکی بود یکی نبود,یکی بود یکی نبود پاشایی,یکی بود یکی نبود رضا صادقی,
نویسنده: یاسین امیری