خرید بک لینک
یکی بود که خیلی دوستش داشتم. اونقدر که دیگه سلیقه هام با اون یکی شده بود . با هم بزرگ شدیم . اون به من خیلی چیزهارو یاد داد.اما اون یکی نبود.

هرچه بزرگتر می شدم ، یکی بود ، یکی نبود های بیشتری رو پیدا می کردم . به هرچیزی که می رسیدم . واسه مدتی خوشحال می شدم که این دیگه خودشه.اما زیاد طولی نمی کشید که می فهمیدم یکی بود ، یکی نبود .

درست مثله این می مونه که تو مرداب دست و پا بزنی اما چیزی دستت رو نگیره و بیشتر تو مرداب فرو بری .

وقتی فهمیدم "یکی بود"های زندگیم "یکی نبود" ند ، تازه ابتدا کردم به دنبال گشتن یکی هایی که یکی باشند . اما جز اینکه تعدادشون بیشتر می شد ، خروجی ای نداشت.

وقتی "یکی نبود" های زندگیت زیاد بشه خسته میشی . اونقد خسته میشی که واسه پیدا کردن جواب سوالات دیگه دنبال نمی گردی. می شینی و تو مرداب رفتنت رو تماشا میکنی.

اینجاس که دیگه دلت میشکنه و اشکت در میاد . دلی که همراه با اشک بشکنه ، صداش تا آسمون هفتم میره.

از اون بالا تو آسمون یکی شانسی میاد بغلت میکنه و آرومت می کنه . همونطور که داره موهاتو نوازش می کنه ، در گوشت آروم میگه

غیر از خدای مهربون هیچکس نبود .

گ.و 1: قصه ما به سر رسید، کلاغه به خونش نرسید؟؟!!

.

.

.

.

مچکرم.

برچسب: نویسنده: یاسین امیری تاريخ: جمعه 30 مرداد 1405 ساعت: 10:52

صفحه بندی